ساویناساوینا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره

پرنسس مامی و ددی (ساوینا)

3 ماهگی ساوینای جیگرم

  مهمون داریم خاله پوران و پارمیدا: دختر نازم سلام واکسن ۲ ماهگیت مصادف شد با اومدن خاله از مطب که اومدیم دیدم بله خاله اینا رسیدن وای داشت دلش واسه دیدن تو لک می زد.  چه شبی بود خیلی گریه کردی اولین بار بود که اینجوری خونه رو گذاشته بودی رو سرت شب که شد من و نتونستم بخوابونمت خاله خوابوندت اونم رو پا آخه برای اولین بار بود که رو پا می خوابیدی. هوا خیلی سرد شده اینجا داره بارون می یاد.   بالاخره دستای نازت و  باز کردی: عشق مامانی تا حالا دستای نازت و باز نکرده بودی. همیشه دستات مشت بود. معلوم نبود اون تو چی قایم کردی و ولی دیگه به هزار خواهش و التماس باز کردی قربونه ا...
24 اسفند 1389

5 ماهگی ساوینای خوشگلم

                        گل ناز مامان امروز اولین روز ۵ ماهگیته. خیلی روز پر استرسی بود برام . واکسن ۴ ماهگیت و دیروز زدیم الهی بمیرم برات تب کرده بودی در حد وحشتناک دیشب که درد داشتی بماند .  من و بابایی هر چی بهت تب برمی دادیم نمی دونم چرا تبت پایین نمی یومد. بالاخره  اینقدرپاشویه کردیمت حوالی ساعت ۱۰ شب بود که یه دفعه تبت قطع شد. خدا رو شکر ولی تا صبح حواسم بهت بود که تب دختر نازم یهو بالا نره . راستی امروز خیلی کم شیر خوردی اشکال نداره فردا جبران می کنیم. فدای روی م...
23 اسفند 1389

روز زایمان از زبان مامانی

6 آبان: بالاخره بعد از این همه انتظار از راه رسید. هیچ وقت این روز و فراموش نمی کنم به خاطر اینکه نینی نازم تو این روز به دنیا امده. ساعت 6 بیدار شدیم.  خیلی خوشحال بودم ولی یه مقدار دلهره هم داشتم. با اینکه شب قبل خوابم نبرد ولی دم دمای صبح یه چرت کوچولو زدم. بالاخره بیدار شدیم من سریع کارامو کردم باید ناشتا می بودم بنابراین هیچی نخوردم.  دوست بابایی قرار بود ساعت 7 دم خونه باشه.  بالاخره خاله و زن دایی فرزانه ... ما رو راهی کردن به سمت بیمارستان . از زیر قرآن رد شدیم و گفتیم خدایا به امید تو.  ادامه دارد................من امدم   ...
23 اسفند 1389

شب قبل از زایمان

وااااااااااااااااااای نمیدونی چه خبره . کلی مهمون داریم . همه بخاطر تو امدن. منم همه کارامو کردم . حاضر آماده یه ساک برای دخملم یه ساکم واسه خودم............................ اون شب تا صبح خوابم نبرد . نمی دونم چرا شایدم همه مامانا مثل منن. بابایی هم مثل من بیدار بود دلهره سزارین از یه طرف  دلهره اینکه تو چه شکلی هستی از طرف دیگه.... کلی فکر خیال. ولی از همه این حرفا که بگذریم سالم بودن تو برام از همه چی مهمتر بود .       ...
14 اسفند 1389

4 ماهگی ساوینای عسلم

 گل مامان . ساوینای نازم الان دیگه همه چیزو با دستت می گیری و فوری می کنی تو دهنت و باهاش بازی میکنی   فعلا به یه طرف غلط می زنی ولی هنوز پشت و رو نمیشی به تنهایی با صدای بلند می خندی و دلمون رو آب می کنی همش می خوای باهات بازی کنیم صبح هاکه بیدار میشی با دست و پای کوچولوت بازی می کنی و هی صدا در میاری بعد هم که منو می بینی یه لبخند می زنی و من هزارتا بوست می کنم ادامه دارد..............     ...
14 اسفند 1389

2 ماهگی ساوینای گلم

  سلام عزیز دلم ساوینای نازم بالاخره ۱ ماه گذشت با تمام سختی ها و خوشی هاش . الهی مامان قربونت بره چه قدر آروم و بی درد سر بودی. با اینکه شبا خوب می خوابیدی و روزام آروم بودی ولی بازم مامانی و بابایی نگرانت بودن. ناناز مامانی خب تو نی نی  مایی.  همش بالا سرت بودم وای سیر نمی شدم . باید مامان بشی بفهمی چی میگم. ۲۳آذر: بالاخره رفتیم بیرون هورااااااااااااااااا راستی مامانی ما هنوز بیرون نرفتیم فقط رفتیم دکتر برگشتیم خونه . آخه ساوینای نازم بیرون خیلی سرده منم می ترسم که نی نی نازم سرما بخوره. زن دایی و خاله فریبا اومدن خونه مون که شب با هم برم خونه آقای حسینی. ح...
14 اسفند 1389

فردای روز زایمان

  دختر گلم ساوینای نازم. یه کم از دیروز برات بگم مامانی عزیزه دل مامان و بابا دیروز صبح ساعت ۱۰:۴۵ دقیقه پا تو این دنیا گذاشتی. وزنتم ۵۰/۳ قدتم ۵۰ سانت بود.  خدا رو صد  هزار مرتبه شکر صحیح سالم .   جونم برات بگه مامانی تا صبح هی کوچولو کوچولو خوابیده به خاطر اینکه تو هی گشنت بود و منم شیر نداشتم. پرستارا می بردنت مثلا بهت شیر می دادن. مامانیم دم دمای صبح بهش غذا دادن  . البته اول مایعات اجازه داشتم بخورم. جونم برات بگه که خیلی درد نداشتم البته تا ساعت ۹ صبح .  بعد از ساعت ۹ یه دردی اومد سراغم که به زور نفس می کشیدم انقدر حالم بد شد که پرستارا اومدن مسکن بهم زدن علتشم به خاطر دار...
14 اسفند 1389

1 ماهگی ساوینای نانازم

                     ساوینای نازم این روزا زندگی من و بابا خیلی تغییر کرده یه رنگ و بوی دیگه ای گرفته.  مامانی قربونت بره الهی من و بابایی تو این شبا اکثر موقعها بیداریم تا یه نق میزنی جفتمون مثل جت بالا سرت حاضریم تو چقدر نازی گل مامان.  البته خونمون خیلی شلوغ پلوقه . همه هستن از خاله پوران و زن دایی فرزانه  و مامانش و پارمیدا بگیر تا الهه و الهام اومدن هم واسه دیدن فرشتمون هم کمک به مامانی.  راستی دیروز دکترت گفت که باید یه چند روز دیگه ببریمت پیشش که یه چکاپ بشی در ضمن زر...
14 اسفند 1389